من رسماًاز بزرگسالی استعفا می دهم
بدین وسیله من رسما" از بزرگسالی استعفا میدهم و مسوولیت های یك
 
كودك هشت ساله را قبول میكنم.

می خواهم به یك ساندویچ فروشی بروم و فكر كنم كه آنجا یك هتل ۵ ستاره است.

می خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون میتوانم آن را بخورم.

می خواهم زیر یك درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یك چاله آب بازی كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،وقتی همه چیز ساده بود،وقتی داشتم رنگ
 
ها را،جدول ضرب را و شعر های كودكانه را یاد می گرفتم،وقتی نمی
 
دانستم كه چه چیز هایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.

می خواهم فكر كنم كه دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب و هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم كه هرچیزی ممكن است و میخواهم كه از
 
پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم .

میخواهم با قربان صدقه مادر از خواب بیدارشوم و با لالایی و داستانهای او بخوابم.

میخواهم در مقابل یک جایزه بستنی در دیکته بیست بگیرم .

میخواهم در خواب باستارگان ودر بیداری با گنجشکان بازی کنم.
 
میخواهم پدرم را قویترین مرد جهان بدانم.
 
میخواهم در صف نانوایی با شیطنت بزنم جلو !
 
میخواهم برای پیرزن همسایه  سبزی و نان بگیرم تا دعایم کند.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،نمیخواهم زندگی من
 
پر شود از كوهی از مدارك اداری،خبر های ناراحت كننده،صورت حساب ،
 
جریمه و...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،به یك كلمه محبت آمیز،به
 
عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...

این دسته چك من،كلید ماشین،كارت اعتباری و بقیه مدارك،مال شما.

من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم

تغيير دنيا

 بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است

كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي

بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزر گ ديدم

و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم

خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر

روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم«!!!

يك سنت

پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا

كرد. او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده

شد. اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به

سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.

او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰

سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك

دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز

۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان ا فرا در

سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز

آسمان ها در حا لي كه از شكلي به شكلي ديگر در ميآمدند، نديد . پرندگان

در حال پرواز، در خشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از

خاطرات او نشد.

با تشکر از وبلاگ http://leilajooon.sepehrblog.ir/

‫کودک و خدا

کودک منتظر بود که به دنیا بیاید.

‫کودک از خدا پرسید:« پس کی من را به دنیا می فرستید؟»

‫خدا گفت:« صبر داشته باش...»

‫کودک بی صبرانه منتظر بود موجودی را که خدا می گفت مادر اوست ببیند.

‫پس، از خدا پرسید:« مادر چه موجودی است؟»

‫خدا گفت:« مادر مهربان ترین مهربانان است»

‫کودک گفت:« مهربان یعنی چه؟»

‫خدا پاسخ داد:« مهربان یعنی کسی که از شیره ی جانش به تو می خوراند»

‫کودک پرسید:« خدایا... من باید او را دوست داشته باشم؟»

‫خدا گفت:« برتر از دوست داشتن... تو باید بعد از من او را بپرستی»

‫کودک گفت:« خدایا... پس خواهش می کنم مرا زودتر به دنیا بفرست»

‫سپس با خودش فکر کرد:« یعنی مادر چه موجودی می تواند باشد که خدا این قدر احترام قایل است و می گوید بعد از خدا باید او را بپرستم؟»

‫کودک حسابی کلافه شده بود. حرف های خدا او را برای دیدن مادر کنجکاو کرده بود... زمان زیادی گذشت، اما خدا کودک را به دنیا نفرستاد.

‫کودک عصبانی شد و گفت:« خدایا... پس کی می خواهید من را به دنیا بفرستید؟»

‫خدا پاسخ داد:« گفتم که... صبر داشته باش. تو دیرتر به دنیا می روی»

‫کودک نگاهی به کودکان دیگر انداخت که پشت سر هم به طرف دنیا می رفتند.

‫کودک عصبانی تر پرسید:« چرا من باید دیرتر به دنیا بروم؟»

‫خدا گفت:« چون ورود تو به دنیا با ورود دیگر کودکان فرق دارد»

‫کودک پرسید:« ورود من چه فرقی دارد؟»

‫خدا گفت:« صبر داشته باش... خودت می فهمی»

‫کودک بغض کرد. خدا از بغض کودک ناراحت شد و گفت:« تو را دیرتر از بقیه می فرستم تا معنی صبر را بفهمی»

‫بغض کودک ترکید و شروع به گریه کرد.با گریه به خدا گفت:« اما من تا همین الآن هم خیلی صبر کردم.»

‫خدا پاسخ داد:« بیش تر باید صبر کنی... چون ورود تو به دنیا با صبر امکان پذیر است... تو باید صبور باشی کودکم.»

‫کودک معنی این حرف خدا را نفهمید. اما باز هم صبر کرد. مدتی گذشت و در این مدت کودکان زیادی به دنیا رفتند دیگر حسابی کلافه شده بود که خدا به او گفت:« اینک نوبت تو است... می توانی به دنیا بروی... برو و صبور باش»

‫کودک باز هم منظور خدا را نفهمید... مشتاقانه به سوی دنیا دوید...

‫خوشحال بود که بالاخره می تواند موجود مادر را ببیند...

‫اما خدا او را با صبر آشنا کرده بود، چون با به دنیا آمدن او ، مادرش از دنیا می رفت.

داستانک

پسر بچه ۷ ساله ی پا برهنه ای جلوی مغازه کفش فروشی غرق تماشای کفش های رنگارنگ بود .

آقایی که شاهد این جریان بود بارامی دست پسر بچه را گرفت و به داخل مغازه برد و برایش یک جفت

کفش قشنگ خرید .  هنگام خداحافظی پسر بچه از او پرسید ببخشید آقا شما خدایید ؟ او جواب داد

نه پسرم من بنده خدا هستم . پسر بچه گفت پس به هر حال معلومه که با خدا نسبتی دارید !