داستانک
پسر بچه ۷ ساله ی پا برهنه ای جلوی مغازه کفش فروشی غرق تماشای کفش های رنگارنگ بود .
آقایی که شاهد این جریان بود بارامی دست پسر بچه را گرفت و به داخل مغازه برد و برایش یک جفت
کفش قشنگ خرید . هنگام خداحافظی پسر بچه از او پرسید ببخشید آقا شما خدایید ؟ او جواب داد
نه پسرم من بنده خدا هستم . پسر بچه گفت پس به هر حال معلومه که با خدا نسبتی دارید !
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 8:56 توسط محمد اسماعیلی دبیر شیمی
|
مدیریت :محمد اسماعیلی دبیر شیمی09144003458